سایه

قلم را بر دار!

               شطرنجی که نه!

                                     سیاهم کن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

ان شب کذایی را برایتان نگفته ام..!الان یادم افتاد:دی

همین دو هفته پیش بود که کتابخونه بودیم تا ساعت 8 و اینا..اومدیم که بریم خونه،دیدیم دزدگیر ماشینمون کار نمیکند و اینا..به خود ماشی که رسیدیم دیدیم ای دل غافل ،قفل مرکزی و چراغ تو ماشینو اینام که مثل اینکه..بله..استارتم که نیمیخوردا،مثه که بکل خوابیده بود..حالا از قضا اون شبم ما یه جا پارک کرده بودیم اصلا چراغ اینا نداشت اونجا وا تاریک تاریک بودا اصلا هیچ جا را نیمیدیدیم!ناراحت

درهمان اثنا بودیم که پدرمان زنگ زدن که :کی میای؟گفتم :والا ما که عزم کردیم مثه که قسمت نیست!خنده گفتیم قضیه رو ... گفتم حالا من یه اشنا پیدا میکنم یه نگاه بندازد ا شوما نگران نباشین!

اماااااااااااا،دریغ از یه نفر!دیدیم هیشکی نیست در میدان دیدیمان!به هر کی هم می زنگیم که بیاد حداقل یه نور بندازد ببینیم چیطو شده،خیر!یکی خاموش بودا،یکی در دسترس نبودا،یکی نبودا! قهر

هوراخلاصه یکی از بچا ترم پایینی را دیدیما،اومدا ،ماشینش اونور بود،اوردش چراغاشا روشن کرد و نه من چیزی سر در اوردم نه حتی اون!

خلاصه تر که پدرمون اومدن دنبالمون ،ماشینو گذاشتیمو رفتیم!

سوالحالا اینا تا اینجا که مهم نبود که،حتی این که فرداش ماشین رو درست کردیم هم مهم نبود..مهم اینه که فراش که تشریف اوردیم:

استرسیکی زحمت کشیده بود ،این لاستیک جلو ماشینا بادشا خالی کرده بود!!! ااا این چیزشا که وا کره بود گذاشتهبود کنار چرخ ماشین!!!!!!!!تعجب

حالا کی بوده و کجا بوده و چرا بوده و... را نمی دانیم!ولی بدم نمیاد این دوربینا دانشگاه را برم بچکمنیشخند شنیده بودیم یه سریا خاطر خواه دارن،یه سریا بد خواه ،مدخواه...!ندیده بودیم یه سریا دیوونن!قهقهه

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

اقا این داخلی ما از اول تا اخرش خاطره بود..از اون موقع تا حالا هرچی امتحان میدیم،تو فرجه امتحان بویژه شب امتحان با بچا مرور میکنیما..میخندیما

گوارش که بودیم،یه بنده خدایی اومده بود،کولونکتومی کرده بودن براش..بعد اینم از اون به بعد هی مورفین را رفته بود توکارش،کلی هم بهش خوش میگذشت...دکتر که شرح حال و ازمایشا قبل عملشا دید،گفت نباید عملش می کردن و اشتباهی کردن..ما داشتیم هی ااا و ااا و اخ و الهی و از اینا میگفتیم،دیدیم نه بابا مثه که خودش خوشحاله و داره از اینکه مجبور!!شده از اون دارو ها بخوره میگدا..

حالا اینا که من نوشتم شرحش بود،حالت خودش و دکتر طالبی را باید میدیدی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

- زیر لب خنده کنان گفت که دیوانه کیست؟

- همین مدتی پیش بود که به قول دوستان عزیزتر از جان،استیودنت شدیم..!و حالا کمتر از یه ماه دیگه اکسترن!

- جمله هایی که تو این چند وقت شنیدم و در ضمیر ناخوداگاهم مانده:

*عشقه که منو روی این صندلی و تو این کلاس اورده!                                              "دکتر ادیب،استادفارما،با 60سال سابقه"

*اصول اخلاق که قراره انسانها واجدشون بشن، هم، مراتب داره!میشه هر مرتبه رو با 20 پاس کرد،میشه هم با 10!

*..

- شازده کوچولو اشکمو در اورد..

- "به شکوه انچه بازیچه نیست، بیاندیش"

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

حیوونی تازگی آدم شده بود..

                       به سرش هوای حوا زد و رفت!

 

زنده باد!

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

"The concept of conception of concept"

"..."

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

جدیدترین خاطرات تامل بر انگیز:

مسئول ح ر ا س ت !!! اقای غ !!! فرمودن اخیرا به انتظامات:

از هر گونه همکاری با دانشجویان منع هستین!

-----------------

یکی نیست بگه اصلا کلا شماها سر کار هستین,واسه چیه! اتفاقا گذاشتنتون واسه همین همکاری!!

میخوام بگم ,خبر داری ,نداری..اصی یه وضی!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

گاهی گدای گدایی و..چاره نیست!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

دیوانه گر طغیان کند , زنجیر و زندان بشکند

                                                 از  زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید

                                                                                                            ...!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

سلام

اول یه بیت شعر که لذت ببریم:

     "نغز گفت ان بت ترسا بچه باده پرست

                                              شادی روی کسی خور که صفایی دارد"

 

ویه خاطره دردناک:

حدود 2,3 هفته پیش با یکی از دوستان رفتیم بریم خوابگاه میرباقری و سریع برگردیم,چون دانشکده کلاس داشتیم.رفتیم که از در ورودی خوابگاه بریم(همون که ایستگاه اتوبوس داره)که بسته بود,عجب!,رفتیم از کوی اساتید بریم تا اون انتها رفتیم,در نهایت اون اخرش بسته بود!برگشتیم همون پشت در ورودی خوابگاه!(دوستمون پیاده شد,بدو بدو بره و بیاد,منم تو ماشین منتظرش نشستم(یعنی عجله هم داشتیم مثلا!!)همین طور که نشسته بودیم,یه پراید اومدپشت در از سمت خوابگاه میخواست بیاد توی یونی!هی بوق زد,هی بوق زد..فایده نداشت نگهبانا براشون فرقی نداشت!یهو!! پیاده شد!   نگهبانم سریع اومد سلام و علیک در را باز کرد!با تشکر!!اخه حاج اقا بودن اوشون!

ما هم که داشتیم میدیم داستانو,گفتیم عجب!

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت                امروز همه روی جهان زیر پر ماست

از اونجا که بیکار نشسته بودیم و سرمون هم در ضمن همیشه درد میکنه,پیاده شدیم و رفتیم به سمت اتاقک نگهبانی!

سلام و علیک کرده نکرده ضمن عرض خستع نباشید:دی ,با یه سوال شروع کردیم:ببخشین این دوتا در که اینجاست برا چیه؟؟؟

خلاصه سرتونو درد نیارم,نکات مهمشو بگم:

اول اولش که میگفت خبرنگاری کارتت کو؟!کم کم راضی شد نیستم اما هی وسط حرفاش میگفت:گفته باشم هر چی از حرفامو! پس فردا بنویسی تو مجله تکذیب می کنم!

از سوالات معلومه!   همه سوالاتو پرسیدی!  خبرنگاری میدونم!!

میگم چرا در را بستین؟میگه دانشجو متخلفه!دزدی می کنه!شیشه های ماشین را میده پایین صدای ضبطشا بلند میکنه!تند میره میزنه به ادما!

لازم به ذکر است 3تا نگهبان بودن تا من یه جمله میگفتم,سه تایی باهم جواب میدادن اونم به چه وضعی!! بنده خدایکیشون اینقد صداش بالا رفته بود که اون یکی میگفت بهش:چرا اینطوری میکنی؟!

پس از دقایقی بحث منطقی!! و مهمان نوازی دوستان!! نگاهی به در و دیوار انداختیم,تا چشم میدید در ان اندک فضا پر بود ار احادیث و جمله های زیبا من باب برخورد با دیگران,پشت سر جنابشان نوشته بود:ارام باش ,صبور باش,تفکر کن و.. برایشان بلند از رویش خواندیم و گفتیم پس دیگه اینا رو به در و دیوار نزنین!

البته بحثمان همینها نبود ,بیشتر مشعوف شدیم! اما به همین بسنده کنیم.

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

عادت نکرده ایم مسایلمان را درست حل کنیم..اماانصافاخوب پاک می کنیم و از آن بهتر ماسمالیزاسیون.

اسیب شناسی بعد فارما نیشخند چون بیکاریم وسرمان درد می کند,پست بعدی خواهد بود.

 

و در باب مسایل اخیر(گوشه بزنیم!) :

عجیب نیست که می خورند و می برند و می روند .. و ما همچنان تشکر می کنیم!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

حدس می زدم که ممکنه وقتی برای اولین بار به دنیا اومدنه یه بچه را ببینم,اشک تو چشام حلقه بزنه...اما اصلا فکر نمی کردم که اشکامون بتونه اشک مادرشم در بیاره..

 

                                                           "  و هو یحیی و یمیت  "

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

و تنهایی من ..و تنهایی من هجوم چی رو تاب نمیاره...بگو..و این خاصیت چیه..

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

 و خواندم:

او به من گفت آنکه ذره ای شهوت در وجودش داشته باشد هرگز عشق را نخواهد فهمید و من هرگز شهوت را ننگریستم. آنگاه او مرا در دوراهی عشق و تدبیر آزمود و من عشق را برگزیدم. او با من گفت هیچگاه نمی توانی در یک نسبت هم عشق بورزی هم تدبیر. پرسیدم آیا عاشق با تدبیر کاملا بیگانه است همچنان که با شهوت؟ گفت نه اما در نسبت عاشق و معشوق هیچ تدبیری نمی گنجد. تدبیر کار شاهی است و شاهان را راهی به عشق نیست. او گفت ببین که چه بسیار از عشق مانده اند! هم از آن روست که آلوده به شهواتند و هم برای اینکه در هیچ نسبتی حاضر به ترک تدبیر نیستند و هرگز از تخت شاهی فرود نمی آیند.

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

بر پله های دعا بالا برو ...

                               تا پله استجابت!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Night Melody