سایه

امشب مست مستم تا بترکانم

بغض تمام روزهای هوشیارانه !

 

با اینکه می دونم بزرگترین اشتباهم الان نوشتن است

گاهی اونقدر بغض می کنی که بیچاره راه هواییت نمیفهمی چجوری داری نفس می کشی

گاهی یه حرفی رو اگه بگی راحت میشی نفس می کشی اما نگفتنش اون کار سخت ترس که یه مرد میخواد

گاهی الکی الکی خوشحالی اما ته تهش دلشوره داری

گاهی یکی یه عکس میذاره فیس بوک نمی تونی حتی تو وبلاگت بگی چون باید درد بکشی تا بزرگ بشی اونقدی بووده که دل بی عقلت زنده بشه و درد بکشه

گاهی زمانی متوجه میشی که وقت تمومه و دارن برگه ها رو میگیرن

گاهی این دل صاحب مردت میگیره از مرده بودنش و میدونی درمونشو اما نمی تونی بری پیش طبیب

گاهی دلت نشونه میخواد و میفرسته برات وکاش ببینی

گاهی هر چی هم فکرکنی نمی فهمی چرا دل نمی دی

گاهی اونقد کوچیکی که میخوای نباشی

گاهی نمی دونی چی میخوای چی بخوای

گاهی میخوای خواب نباشی اما خواب موندی

گاهی میخوای اون خاطره مال تو هم باشه اما نبودی

گاهی خاطره نبودنت برات یه خاطره میشه

گاهی خاطره نبودنت برات به اندازه خیلی خاطره میشه به اندازه همه بودن ها

گاهی میخوای پسرخاله باشی اما نیستی +

گاهی میخوای ننویسی ولی می نویسی

و بزرگترین اشتباهم الان نوشتن است.

 

+:

سلامتی پسرخاله
 انگار یه ته مایه هایی از قیصر یا داش آکل داره، هیچوقت، هیچ چیز رو برای خودش نمیخواد، سخت هم کار میکنه، نسبت به همه هم مسئوله تا لحظه سال تحویل داره خونه رو جمع و جور میکنه، آخر هر قسمت هم مظلومانه میاد و یه اتفاق رو تعریف میکنه و میره!

 
 
 
 
 
یه کیک مسموم گندیده رو و خودش تنها خورده بود که بقیه نخورن مریض بشن..
صبح زود.. تهنای تهنا
مجری گفت چرا ننداختی دور
گفت: گفتم خب مورچه ها میخورن - مورچه که نمیشه بهش سرم وصل کرد!
معرفتش همونیه که همیشه تو زندگیت حسرتش رو داشتی
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

چه غریب ماندی ای دل

نه غمی نه غمگساری

..

سحرم کشیده خنجر ..

منم ان درخت پیری ..

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

هو النور

"روزهای نو همگی مبارک,پیشاپیش"

*تقدیم به همه اونایی که میخوانند تا خوانده شوند.

"اقرا باسم ربک الذی خلق"

سال جدیدتان بهترین سال سالهای گذشته و سالهای اینده تان،بهتر از این سال.

 

*مضمون متن مولود صالحی،سردبیر مجله بوق اشغال(مطلب را اینده خواهم گذاشت)

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

when u are full of energy ,digaran ham hagh daran bdoonn !چشمک

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

گاهی میدانی که ناراحتش می کنی!ق

گاهی میفهمی که ناراحتش می کنی!ل

گاهی نمی خواهی که ناراحتش کنی!ا

گاهی بنا نیست که ناراحتش کنی!ل

گاهی نفهمیده ناراحتش می کنی!ع

گاهی بنابر ان است که ناراحت شوی!ف

همیشه نباید که نا راحت شوی!و

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

مرا که با تو شادم ، پریشان مکن

نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

" از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

 عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی "

نوشته شده در جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

به راستی نمی دانم این روزها کدام درست است؟

"سر در کار" یا "سرک در کارهاشان!"

من نظرم رو اولیه!

این روزا فقط دو تا انگیزه بیشتر ندارم!

اولی که .. ,دومی هم همون درس !

نوشته شده در جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

-در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن..

-این چند وقته همش امتحان داریم,یا داریم میخونیم,یا میگیم از فردا میخونیم!یا امتحانو خب نیمیدیم,یا میگیم از دفه بعد خوب میدیم!این روزا همه چی کیفیتش اومده پایین,چه درس خوندن ,چه سوالای امتحان , چه من !

-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور بر شانه انهاست!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

"دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشق بازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش اور درویش پروریدن"

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

قلم را بر دار!

               شطرنجی که نه!

                                     سیاهم کن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

ان شب کذایی را برایتان نگفته ام..!الان یادم افتاد:دی

همین دو هفته پیش بود که کتابخونه بودیم تا ساعت 8 و اینا..اومدیم که بریم خونه،دیدیم دزدگیر ماشینمون کار نمیکند و اینا..به خود ماشی که رسیدیم دیدیم ای دل غافل ،قفل مرکزی و چراغ تو ماشینو اینام که مثل اینکه..بله..استارتم که نیمیخوردا،مثه که بکل خوابیده بود..حالا از قضا اون شبم ما یه جا پارک کرده بودیم اصلا چراغ اینا نداشت اونجا وا تاریک تاریک بودا اصلا هیچ جا را نیمیدیدیم!ناراحت

درهمان اثنا بودیم که پدرمان زنگ زدن که :کی میای؟گفتم :والا ما که عزم کردیم مثه که قسمت نیست!خنده گفتیم قضیه رو ... گفتم حالا من یه اشنا پیدا میکنم یه نگاه بندازد ا شوما نگران نباشین!

اماااااااااااا،دریغ از یه نفر!دیدیم هیشکی نیست در میدان دیدیمان!به هر کی هم می زنگیم که بیاد حداقل یه نور بندازد ببینیم چیطو شده،خیر!یکی خاموش بودا،یکی در دسترس نبودا،یکی نبودا! قهر

هوراخلاصه یکی از بچا ترم پایینی را دیدیما،اومدا ،ماشینش اونور بود،اوردش چراغاشا روشن کرد و نه من چیزی سر در اوردم نه حتی اون!

خلاصه تر که پدرمون اومدن دنبالمون ،ماشینو گذاشتیمو رفتیم!

سوالحالا اینا تا اینجا که مهم نبود که،حتی این که فرداش ماشین رو درست کردیم هم مهم نبود..مهم اینه که فراش که تشریف اوردیم:

استرسیکی زحمت کشیده بود ،این لاستیک جلو ماشینا بادشا خالی کرده بود!!! ااا این چیزشا که وا کره بود گذاشتهبود کنار چرخ ماشین!!!!!!!!تعجب

حالا کی بوده و کجا بوده و چرا بوده و... را نمی دانیم!ولی بدم نمیاد این دوربینا دانشگاه را برم بچکمنیشخند شنیده بودیم یه سریا خاطر خواه دارن،یه سریا بد خواه ،مدخواه...!ندیده بودیم یه سریا دیوونن!قهقهه

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

اقا این داخلی ما از اول تا اخرش خاطره بود..از اون موقع تا حالا هرچی امتحان میدیم،تو فرجه امتحان بویژه شب امتحان با بچا مرور میکنیما..میخندیما

گوارش که بودیم،یه بنده خدایی اومده بود،کولونکتومی کرده بودن براش..بعد اینم از اون به بعد هی مورفین را رفته بود توکارش،کلی هم بهش خوش میگذشت...دکتر که شرح حال و ازمایشا قبل عملشا دید،گفت نباید عملش می کردن و اشتباهی کردن..ما داشتیم هی ااا و ااا و اخ و الهی و از اینا میگفتیم،دیدیم نه بابا مثه که خودش خوشحاله و داره از اینکه مجبور!!شده از اون دارو ها بخوره میگدا..

حالا اینا که من نوشتم شرحش بود،حالت خودش و دکتر طالبی را باید میدیدی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Night Melody